تبليغاتX
شهيدي به نام پدر
شهيدي به نام پدر
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط معصومه سادات
نتونستم،نشد،نخواستم.

نميدونم کدوم يکى از اين واژه ها دليل دوباره نوشتنه منه،ولى به هر حال امشب دلم ديگه طاقت نياورد. امشب دلم طاقت دورى تو رو نداره بابا.بعضى وقتا فکر ميکنم ديگه نميتونم تحمل کنم نبودنت رو،نديدنت رو. بعضى وقتا فکر ميکنم اگه الان بودى چقدر همه چيز قشنگتر بود.

نوه سومت هم به دنيا اومد،حسنا سادات،روى گونه سرخ و سفيد اين کوچولو چقدر جاى بوسه هات خاليه بابا.

بابا من همون دخترتم که بهم ميگفتى خانوم کوچولو،همونى که بعد از فوت محمد امين گفته بودى کوچيکه برا غم و غصه اين چيزا رو خوردن،حالا کجايى بابا که ببينى چقدر بزرگ شدم.

دلم براى صدات تنگ شده اما نميتونم فيلمهاتو نگاه کنم،جرأت نميکنم برم سراغشون.ميترسم،ميترسم باورم بشه که ديگه پيشمون نيستى.

امشب حال عجيبى دارم.تمام روزهايى که بودى و با هم بوديم،و تمام روزهايى که داشتى کم کم ما رو به نبودنت عادت ميدادى،و تمام ثانيه هاى بعد از رفتنت،جلوى چشممه.

وقتى توى بهشت زهرا پيکر پاکت رو از غسالخونه روى دست بيرون اوردن،فقط يه سؤال توى ذهنم بود"يعنى اين باباى منه"همون موقع بود بابا که خانوم کوچولوت بزرگ شد. بابا من اونروز اشک نريختم،آه نکشيدم،فرياد نزدم که "خدايا چرا باباى من".من هيچ کدوم از اين کارا رو نکردم تا توى امتحان الهى قبول بشم،اما حالا خودم ميگم که رد شدم.

دلم بهانه گير شده بابا،اروم و قرار نداره،همش بهونت رو ميگيره.هيچ چيز و هيچ کس ارومش نميکنه.شده مثل بچه اى که دنبال يه بهونه ميگرده برا گريه.

چقدر سخته نبودن پدر،نداشتن پدر،نديدن پدر،نگفتن پدر،و رفتن پدر. خدايا چقدر سخته.من تحمل ندارم خدايا کمکم کن.

نگارش در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 توسط معصومه سادات
چند وقتيه دلم نميخواد بنويسم.نه كه دلم نخواد نه ولي .....

اخه برداشت بعضيها از نوشته هام خيلي منصفانه نبوده.

من اينجا فقط دلتنگيهام رو نوشتم بدون هيچ منظوري.خيلي بي انصافيه كه كسي فكر كنه من قصد ديگه اي داشتم.

دلم شكسته خيلي.البته اگه از اين جمله هم برداشت نشه كه دارم مظلوم نمايي ميكنم.

بعد از شهادت بابا تمام اتفاقهايي رو كه برامون افتاده بود از توي بيمارستان بودن بابا تا شهادتش رو توي دفتر خاطراتم نوشتم تا شايد كمي اروم بشم اما فايده اي نداشت.

وقتي شروع كردم به وبلاگ نويسي خيلي احساس بهتري داشتم.

اما انگار تقدير من اينه كه به درد خودم بسوزم و بسازم.

بابا جون توي اين روزاي ايام فاطميه بيشتر دلم تنگه برات.توي روضه ها همش از دلتنگي حضرت فاطمه برا پيامبر ميگن.همش از غصه نبودن پدر ميگن.ميدونم درد ما بابا در مقابل درد خانم فاطمه زهرا هيچه اما......

جات خيلي خاليه اين روزا بابا.داره سومين نوه ات هم بدنيا مياد و تو نيستي.ولي نه تو هم هستي.من وجودت رو احساس ميكنم.

بابا نميدونم چي ميشه و چي كار ميخوام بكنم اما شايد اين اخرين نامه من به تو توي اين فضاي مجازي باشه.فقط اين رو بدون كه دلتنگي من اخر نداره من هميشه دلتنگ تو هستم.

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط معصومه سادات
بالاخره بعد از چند سال امسال تونستيم سال تحويل كنار هم باشيم.

خيلي دلم ميخواست اخرين سال تحويل قبل از عروسيم رو سه تايي با هم و كنار هم باشيم.من و بابا و مامان.اما اون سال بابا شيفت بود و نميتونست بياد خونه.امسال اما تونستيم همه كنار هم باشيم.هرچند كه..........

بابا حكمت اين بود كه به جاي اينكه همه سر سفره هفت سين جمع بشيم تا سال تحويل بشه امسال سر مزارت جمع بشيم.

بابا امسال سنگ مزارت شد سفره هفت سين ما.

بابا امسال به جاي اينكه سال نو رو بهت تبريك بگيم برات فاتحه خونديم. به جاي اينكه روي ماهت رو ببوسيم سنگ مزارت رو بوسيديم.

بابا امسال عارفه تازه ياد گرفته حرف بزنه. حالا اگه بودي با شيرين زبوني ميومد تا ازت عيدي بگيره ولي بابا عارفه كوچولو كه الان يكسال و سه ماهشه فقط نشست كنار مزارت و انگشتش رو گذاشت روي سنگ مزارت و برات قل هو الله رو به زبون شيرين كودكانش خوند.

بابا سال نو شده ولي دل من نو نشد.بابا من يه غم كهنه تو دلم دارم كه با نو شدن سال اونم نو و تازه ميشه.غم نبودنت بابا.غم از دست دادنت.

نگارش در تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 توسط معصومه سادات
بابا جون سلام

دلم برات يه ذره شده باباي خوبم.هرچقدر كه ميگذره بيشتر دلم برات تنگ ميشه.چي ميشد اگه همه اتفاقات اين يكسال خواب بود؟؟

چي ميشد اگه از خواب بيدار ميشدم و مثل هميشه قبل از اينكه از توي رختخواب بلند بشم زنگ ميزدم خونتون و تو گوشي رو جواب ميدادي؟؟

چي ميشد اگه از خواب بيدار ميشدم و ميفهميدم كه هنوز اقابزرگ بين ما هست؟؟

چي ميشد اگه احسان و عارفه دو تا بابابزرگ داشتن نه يكي؟؟

باباي مهربونم باورت ميشه وقتي جلوي من احسان رو ميدن به پدر شوهرم و مدام براش لفظ باباجون رو تكرار ميكنن تا ياد بگيره احساس حسادت ميكنم؟؟

باورت ميشه بعد از رفتنشون احسان رو روبروي عكسات نگه ميدارم تا بدونه يه باباجون مهربون ديگه هم داره كه عاشق ديدن نوه هاش بوده؟؟

باورت ميشه كه عكسات باهام حرف ميزنن؟؟

باورت ميشه كه الان بدجور دلم هوات رو كرده؟؟

بابا جون تو به ارزوت رسيدي.يادته روزاي اخر توي بيمارستان ميگفتي خواب دوستاي شهيدت رو ميبيني؟؟

تو رفتي پيش دوستاي شهيدت اما ما چيكار كنيم بابا؟؟

چقدر اين دل بي قرار و بي طاقت شده بابا.

احساس ميكنم بيشتر از قبل دلتنگت ميشم.بيشتر از وقتي كه بودي.

حالا دلم بيشتر براي مامان تنگ ميشه.وقتي بودي مدام يادآوري ميكردي كه قدر مامان رو بدونيم.حالا ميفهمم مامان چه گوهر ارزشمنديه توي خونوادمون.

بابا يادته يه روز توي بيمارستان وقتي كه ميخواستم باهات خداحافظي كنم گفتي بهت نزديكتر بشم بعد دستم رو گرفتي و گفتي:خداحافظ بابا جون.اون روز اولين باري بود كه توي تمام مدتي كه بيمارستان بودي دلم اونقدر لرزيد كه توي راه تا وقتي برسيم خونه فقط اشك ريختم.

يادته همون روز موقع خداحافظي به ابراهيم گفتي برات دعا كنه؟

اون روز همون روزي بود كه وقتي از خواب بيدار شدي گفتي همش خواب دوستاي شهيدت رو ميبيني.اون روز وقتي اينجوري باهامون خداحافظي كردي احساس كردم حرفات بوي رفتن ميدن.احساس كردم براي اخرين بار دستاي مهربونت رو لمس كردم.اما وقتي صبح روز بعد دوباره به ديدنت اومدم نميدوني چقدر از ديدن صورت مثل ماهت خوشحال شدم.

بابا جونم من اون روز نميدونستم كه سه روز بيشتر فرصت ندارم تا به صورت زيبات نگاه كنم.نميدونستم كه سه روز بيشتر وقت ندارم تا دستاي مهربونت رو لمس كنم.من واقعا نميدونستم.

باورت ميشه بابا هنوز بعد از يك سال و چهار ماه تمام خاطرات اون روزها توي ذهنم هستن.

هنوز به اندازه روز اول و شايد خيلي بيشتر از اون روز دلتنگتم.

اين دل تنگ من تو رو ميخواد بابا.من هنوز دلتنگم.

نگارش در تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 توسط معصومه سادات
سر كلاس نشسته بوديم.حرف فوق ليسانس و كنكور و دفترچه بود.بچه ها شديد درگير جو درس شده بودن و ميخواستن از همين الان اقدام كنن براي فوق.منم كه بيخيال.بهشون گفتم چرا از الان تو فكر فوق هستين بذاريد درستون تموم بشه بعد فكر بقيش باشين.يكي از بچه ها لبخند زد و گفت:تو بايد هم خيالت راحت باشه هر وقت دلت خواست ميري كنكور ميدي با سهميه راحت در مياي!!!فرزند شهيدي ديگه!!!

دلم گرفت.از اوني كه اين حرف رو زد ناراحت نشدم از زمونه ناراحت بودم.هر وقت ميخوام يكم فراموش كنم كه چقدر نبود بابا برام سخته انگار يه چيزي پيش مياد كه يادم نره.

نميدونم شايد واقعا هم از سهميه استفاده كنم.اما..... اخه شايد براي كسي كه به همين راحتي با يه لبخند به من ميگه تو با سهميه قبول ميشي واقعا راحت باشه.ولي من حتي اگر از سهميه هم استفاده كنم وحتي اگر به خاطر سهميه قبول بشم هميشه يه داغي ته دلم هست.داغ نبودن بابام.

در واقع سهميه بيشتر از اينكه به ما كمك كنه تا كمتر غصه بخوريم به ما ياداوري ميكنه كه اگر دانشگاه قبول شدي به خاطر اينه كه بابات نيست.يعني اگر بابات بود تو نميتونستي بري دانشگاه.يعني اگر بابات بود تو هيچ كدوم از امتيازهايي كه الان داري رو نداشتي.يعني ميتوني خوشحال باشي كه بابات نيست و اصلا هم ناراحت نباش چون اگر بابات نيست سهميه هست.يعني سهميه جاي خالي باباي مهربونت رو برات پر ميكنه.يعني.......

يعني واقعا به نظر همه سهميه يه امتياز مثبت واسه خونواده هاي شهيده؟؟؟؟؟؟